تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
...

۱- ...

پس بي هيچ تكلفي ، به تان مي گويم و برايم اهميتي ندارد كه تا چه حد ممكن است ازش برداشت نادرستي داشته باشيد . اعتراف مي كنم كه حالم دارد از بيشتر اين چيزها به هم مي خورد و قبل از همه ، از خودم .

از اين كه شش هفت سال آزگار است نتوانسته ام يك دست كت و شلوار تازه بخرم كه وقتي مي پوشمش ، آن قدر بهم شخصيت بدهد كه فكر كنم بايد يك كاري بكنم . وگرنه قدر و قيمت كت و شلوار به لين قشنگي را ندانسته ام .

و هيچ سالي توي اين سالها نبوده كه دو جفت كفش ، با هم داشته باشم كه يك جفت شان ؛ هميشه واكس خورده و تميز باشد . كه وقتي پايم مي كنم ؛ حس كنم بايد قدم بزرگي بردارم و گرنه حق مطلب را درباره كفش به اين قشنگي ادا نكرده ام . و هيچ پيراهني هم نداشته ام كه وقتي دكمه هايش را يكي يكي ، روبه روي آينه مي بندم ، با خودم فكر كنم لعنتي از آن پيراهن هايي ست كه وقتي تنت مي كني ، بهت تكليف مي كند كه زود باش ، بجنب . يك كاري بكن .

و هميشه خدا هم از اين جوراب هاي ((سه جفت هزار تومن )) پايم كرده ام كه پاي آدم بد جوري توي شان احساس سبكي و جلفي مي كند و اعتماد به نفس را از آدم مي گيرد .طوري كه هربار نگاهشان مي كني ؛ به خودت می گويي نه . با اين پاپوش ها ، همان بهتر كه سرت توي لاك خودت باشد .

و ريشم را همه اين مدت ؛ با اين تيغ هاي ((سه بسته پنج تايي هزار تومن )) كه اي اصلاح كرده ام . و هر وقت كشيده ام شان روي پوست  صورتم ، و بعد كه نگاهي توي آينه انداخته ام ؛ به خودم گفته ام يادش بخير . ژيلت چه اعتماد به نفسي بهت ميداد .

كافه را باز كرده ام ، براي اينكه با در آمدش بتوانم يكي دو دست كت شلوار تازه بخرم كه تويش احساس هويت كنم . دو جفت كفش تخت چرم بخرم كه وقتي مي پوشمشان ؛ فكر كنم حالا هر چي . اما بايد يك قدمي بردارم. پيراهني بخرم كه وقتي دكمه هايش را مي بندم ؛ فكر كنم يك چيز ديگر هم جور شد براي اينكه تكاني به خودم و دور و برم بدهم .

از اين جوراب ها بپوشم كه اصلا گران نيست ، اما پاي آدم تويش احساس سبكي نمي كند و مي تواند قدم هاي بلندي بردارد . ريشم را هم بتوانم دوباره بتوانم با مچ تري اصلاح كنم .

اين همه حرف زدم براي اينكه به تان بگويم : لباس ها اين قدر مهم اند توي بودن و توي (( چگونه بودن )) مان . و اگر مي بينيد كسي كار بزرگي نمي كند ، براي اين است كه يا لباسي ندارد كه بهش تكليف كند ، يا اساسا ، آدم كوچكي ست .

                                                                                                          

                                                                                                          کافه پیانو

 

۲- نه شک نکنید ! ما هنوز زنده ایم . اما گاهی اوقات اینترنت نیست ٬ بیشتر اوقات نیز ما یستیم .

+ نوشته شده در 0:12 توسط علی .
جمعه چهارم مرداد 1387
تولد ...

پست عید  رو که گذاشته بودم مرتضی نوشته بود که : جالبه ... به نظر می رسه که هر سال دم عید حال و هوات دلتنگ ناک تر می شه!!! اول می خوام بگم که نه ! دو تا زمان هست که حداقل برای من اینطوریه که می شینم و به گذشته ها فکر می کنم .میشینم و با خودم همه چیشو مرور می کنم چیزایی که  توی سال گذشته اش  گذشته ٬ اتفاقاتی که افتاده ٬ چیزهایی که به دست آوردم و چیزهایی که از دست دادم و خلاصه خیلی چیزهای دیگه . یکی از اون زمانها عیده و یکی دیگه اش روز تولدمه ! این دو تا زمان بهانه های خوبی ان برای مرور . اما خیلی وقتها توی این مرور و این جمع و تفریق ها خیلی چیزا کم میاد که شاید خیلی هاش هم دست خودت نیست . و مهمترینش دوست هایی هستن که به هر دلیلی ( از مشغله کاری گرفته تا ... ) نمی تونی خیلی ببینیشون . اگه بخوام در این مورد بنویسم فکر میکنم یه چند صفحه ای میشه ولی خواستم به این بهانه به اینجا برسم که هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که آدم به بهانه تولدش یه سری از دوستان رو که خیلی وقت بود ندیده ملاقات کنه . از همه  بانیانش شدیدا تشکر و اینکه فقط این دو تا عکس حین ارتکاب جرم به دستمان رسید خواهشمند است باقی دوستان هم اگر از عکس های آن روز دارند برایمان میل بنمایند (البته دیگر مثل فرستنده این دو عکس تهدید ننمایند ). 

+ نوشته شده در 0:0 توسط علی .
شنبه بیست و نهم تیر 1387
خلوت ...
توی این شلوغی که حتی توی صحن ها هم نمی تونی وایستی می تونی بعد ماهها با خودت خلوت کنی و هیچ چیزش لذت بخش تر از این نیست.

 و از در کهداری میری تو ٬ توی گوشت می خونه که :

ما گدایان خیل سلطانیمبنده را نام خویشتن نبودگر برانند و گر ببخشایندچون دلارام می​زند شمشیردوستان در هوای صحبت یارمر خداوند عقل و دانش راهر گلی نو که در جهان آیدتنگ چشمان نظر به میوه کنندتو به سیمای شخص می​نگریهر چه گفتیم جز حکایت دوستسعدیا بی وجود صحبت یارترک جان عزیز بتوان گفت شهربند هوای جانانیمهر چه ما را لقب دهند آنیمره به جای دگر نمی​دانیمسر ببازیم و رخ نگردانیمزر فشانند و ما سر افشانیمعیب ما گو مکن که نادانیمما به عشقش هزاردستانیمما تماشاکنان بستانیمما در آثار صنع حیرانیمدر همه عمر از آن پشیمانیمهمه عالم به هیچ نستانیمترک یار عزیز نتوانیم

 

+ نوشته شده در 1:7 توسط علی .
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
هم ...
از همون روزی که شدیم همسایه ٬ انگار همه چیزمون به هم گره خورد . تیر همان سال که رسید ما کیک بردیم به خانه آنه و آنها هم کیک آوردند به خانه ما  و تازه فهمیدیم که ما دو تا هم بازی دقیقا هم سن هم هستیم ( البته با اختلاف ۱۲ ساعتی که باعث شد من همیشه بتونم بهش زور بگم ) .اواسط دبستان بود که رفت هند ( می خواستم یکی دو تا از نامه های آن زمانمان را بگذارم اما به دلیل اینکه فعلا مشهد هستم نشد ) وقتی برگشت دوباره شدیم هم مدرسه ای .خلاصه گذشت تا دبیرستان که نامردی کرد و سال اول قبول شد و من نه ٬ اما سال بعدش همون من دقیقا همون دانشگاه و همون رشته قبول شدم و شدیم هم دانشکده ای و و هم رشته ( اون هم چه جایی ٬ گروه فیزیک ) . سال آخر که رفت از هم سایگیمان هم رفته بودند و سرش هم شلوغ بود به خاطر همین ارتباط کمتر شده بود اما نتایج کنکور فوق را که اعلام کردند دیدیم باز هم شدیم هم رشته با اینکه اصلا هیچ کداممان نمی دانستیم که آن یکی قرار است چی کنکور بدهد . و حالا هم که باز هم بر حسب اتفاق هم کاریم . خلاصه اینکه این رفیق شفیق ما آقا صائم ( که اغراق نکرده ام اگر بگویم که از برادر هم به هم نزدیکتریم )فردا شب قرار است در سالروز تولدمان داماد شوند و شبهایی به این خاطره انگیزی در زندگی آدم بسیار کم پیدا می شوند . چون آدمهایی مثل این دوست در این روزها بسیار نادرند . جایتان خالی فعلا که در جوار امام رضا هستیم و فردا شب هم همین دور و برها در مجلس عروسی . مبارکشان باشد . 
+ نوشته شده در 0:31 توسط علی .
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
78 ..........87

دارم از امیر آباد پیاده می آیم به طرف خانه .بر می گردم به آن روزها . آن روزها که هنوز دانشجو نبودم اما به دلیل همسایگی با کوی دانشگاه خیلی چیز ها را که شاید نباید می دیدم ٬ دیدم .

می روم به آن روزها ! آن روز در مسجد ٬ بسیج ٬ آن همه آدم ٬ کتابخانه ! این همه چوب ! پیراهن های سفید ! فردا ٬ پیراهن مشکی ! ولایت ! ذوب در ولایت !

بر می گردم به سال ها قبل تر از آن . آن موقع که خیلی چیزها اصلا نمی فهمیدم و فقط می دیدم . تنها اسلایدهایی یادم هست . دایی که پس از مدتها آمده بود اما نمی گذاشتند مثل همیشه بپرم بغلش ٬ پیراهن و شلوار سفید پوشیده بود ٬ راستی چرا دیگر مو نداشت ؟ این چسبها چرا بر چشمانش بود ؟شیشه های ضربدر خورده ٬ خوابیدن های توی راهرو ٬ زیر پله ها .غسالخانه ٬ بهشت زهرا ٬ محلات ٬ بهشت زهرا .مادر که نبود برادرش را باور نداشت و تا ماهها اصلا انگار در این دنیا نبود . تلویزیون سیاه و سفید که همه اش پر از خاک بود و خون ٬ آژیر . پدر که تا به حال اشکهایش را ندیده بودم . عمو که از مسافرت بازنگشت . تابوت ٬ پرچم ٬ بوی گلاب ٬ پرچم !

دوباره بر می گردم به هفتاد و هشت ! مسجد ! چوب ! آن همه آدم ! قیافه هایی که فقط صورتشان شبیه آدمهای آن سالهاست ! پشت بام ! قمه نیم متری ! خون ! آتش ! سر و پای شکسته ! مرگ بر ... ! مرگ بر... ! پیراهن سفید ! ذوب در ولایت ! مگر نگفتم حتی ... ! اشک تمساح ! ذوب در ولایت ! تناقض ! تناقض ! تناقض !

بر می گردم به این روزها ٬ تیر هشتاد و هفت . روزهایی که دیگر خبری از آدمهای ذوب شده و منویات مقام معظم و مظم له و اشکهای تمساح و ... نیست . آن واژه ها انگار از یاد رفته اند یا شاید تاریخ مصرف شان تمام شده یا شاید ... یا شاید سهم شان را گرفته اند آخوری یافته اند و دیگر نیازی به این وازه ها ندارند . و شاید تا رییس جمهور امام زمان هست ...

+ نوشته شده در 11:57 توسط علی .
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
هشیار نشد ٬ مگر که مدهوش

این بار گران بگیرم از دوش

+ نوشته شده در 23:20 توسط علی .
جمعه هفتم تیر 1387
هر چه هست
بی معناست این

عقل می گوید

این است هر چه هست

عشق می گوید

 

شوربختی است این

حسابگری می گوید

جز درد چیزی نیست این

ترس می گوید

سرانجامی ندارد این

زیرکی می گوید

این است هرچه هست

عشق می گوید

 

مسخره است این

غرور می گوید

سهل انگاری است این

دور اندیشی می گوید

ناشدنی است این

تجربه می گوید

این است هرچه هست

عشق می گوید

                                                   اریش فرید

+ نوشته شده در 0:16 توسط علی .
سه شنبه چهارم تیر 1387
م ا د ر
۱- اول ولادت حضرت فاطمه زهرا  رو به همه دوستان تبریک میگم . خواستم یه چیزی در مورد مادر بنویسم ولی موقع نوشتن هر چه قدر رفتم جلو دیدم امکان نداره . امکان نداره بتونی چیزی بنویسی که واقعا شایسته باشه و حق مطلب رو ادا کرده باشی . فقط گفتم این کلیپ  سامی یوسف به اسم مادر رو که واقعا از دیدنش لذت می برم اینجا بگذارم تا ببینید .

۲- چند روز پیش که اومدم سر بزنم به وبلاگ یه چیز جالب دیدم که اول یه عکس گرفتم ازش فقط برای اینکه نگه اش دارم اما بعدا دیدم جالبه توی وبلاگ هم بگذارمش.

توی عکسی که می بینید اون قسمتی که با فلش نشون داده شده آمار کل بازدید کننده ها رو ۱۱۱۱۱ نشون می ده یعنی ۵ تا ۱. فکر می کنین چقدر طول می کشه تا برسه به ۲۲۲۲۲ ؟

 

+ نوشته شده در 3:1 توسط علی .
دوشنبه سوم تیر 1387
ودیگر هیچ ...
 

سیبی سرخ را به سویت انداخته ام

مبادا که هدیه ام را نپذیری!

سیب اگر به زمین افتد

نهالی و درختی فرجامش است;

من و تو اما اگر از هم درگذریم

مشتی خاک فرجاممان است

و دیگر هیچ!

 

                                                 افلاطون

 

+ نوشته شده در 0:36 توسط علی .
شنبه یکم تیر 1387
آدمیزاد حکایتی است
"در این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون ، حتی ترس. آدمیزادمی تواند اگر بخواهد کوه را جابجا کند. می تواند آبها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را بهم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین ، حکایت تلخ ، حکایت زشت ..... و حکایت پهلوانی ..... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا ، به قدرت نیروی روحی او نمی رسد ، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد."

                                                                                                      سووشون(سیمین دانشور)

                                                                                                       

+ نوشته شده در 20:40 توسط علی .